۱۳۹۰ دی ۶, سه‌شنبه

بال و ریشه

بال و ریشه

سلام


اگه میشه یکی این عکس رو واسم توضیح بده. خواهش می کنم. مگه میشه یکی هم بال داشته باشه هم ریشه؟ به کدوم پرنده میشه یاد داد که محکم به زمین بچسبه؟ مگه میشه به یه بچه یاد داد آزاد باشه و اسیر؟ ریشه یعنی اصالت؟ نگید که نمی تونم قبول کنم. ریشه یعنی اسارت. یعنی تحجر. یعنی ترس از ریسک کردن. یعنی هر چی بابام بگه. مگه میشه از یه درخت خواست بره. از جایی که بده بره به جای خوب. مگه میشه یه درخت به جای دیگه ای فکر کنه. نه . اصلا. ریشه یعنی همون جایی که هستی بمون ای فرزند عزیزم. ریشه یعنی بال نداشته باش و بال یعنی تو جدایی و آزاد. نترس و پرواز کن نازنینم. از هر جا به هر جا. بدون که میشه از هر جا به هر جا رفت.

بیایید به فرزندانمان بیاموزیم بال داشته باشند حتی اگر نمی خواهند پرواز کنند

۱۳۹۰ آبان ۸, یکشنبه

خدای من

خدای من







شادم با یاد خدا، خوشحالم از داشتن او

باشد یا نباشد عاشقم، عاشق او

عجیب احساسش می کنم. تنها یار من در لحظات سختی و تنهایی یاد خدا بوده و بس. بخدا که خدا را یاد می کردم.

حتی اگر نیست بگذارید با او خوش باشم. و شما که عاقلید هرگاه با عقلتان به نبود او پی بردید ما را هم خبر کنید.

عقل من می گوید دنبال چیزی باش که به آن نیاز داری و من به هیچ وجه به نداشتن خدا نیازمند نیستم. و دنبال آن هم نمی روم.

اما حاضرم. حاضرم اگر عقل شما نبود او را یافت، بپذیرم. حاضرم آن عزیز را از دست بدهم. حاضرم او را نداشته باشم.

به خدایی که اگر وجود هم نداشته باشد باز به نام او سوگند می خورم، به نام همان خدا، اگر ثابت کنید نیست، نمی پرستمش.

نمی خوانمش.

ولی مگر می شود او را احساس نکرد.  میشود؟

فریدون حق دوست

ترم 8 + 3

8/8/90

۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه

ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد

ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت

ویرانه دل ماست که با هر نظر دوست

صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت


اینو یه جایی دیدم قشنگ بود

۱۳۹۰ مهر ۲۲, جمعه

Post from faraidoon haghdoost

 اگر بر جای من غیری گزیند دوست، حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
(حافظ)

۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

prance of persia

 

It`s said some lives

        are linked across time

  connected by an ancient calling

      that echoes through the ages

                      

                         destiny

 

  (Prance of Persia movie)

 

گفته می شود برخی زندگی ها

               با ندایی دیرینه

   که در طول زمان طنین انداز می شود

                            به یکدیگر پیوند یافته اند

و این ندا سرنوشت نام دارد

۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

دوستم بهم گفت خوش به حالت.

گفتم واسه چی؟ واسه اینکه از زندگی چیزی نفهمیدم؟!!!

گفت نه. واسه اینکه می دونی از زندگی چیزی نفهمیدی!!!!!!

۱۳۹۰ تیر ۲۸, سه‌شنبه

داستان کوتاه



 

کدام مسیر؟



دستمو جلو بردم که رادیو رو روشن کنم. هنوز دستم به رادیو نرسیده بود که دستش رو گذاشت رو دستم.

-         چی شده؟

-         می خوای رادیو رو روشن کنی؟

-         آره. عیبی داره؟

-         می خواستم بیشتر با هم حرف بزنیم.

به صورت ناز و بعد به دستش نگاه کردم. دستش رو گرفتم و همون جور که مشغول رانندگی بودم بردم جلوی صورتم و بوش کردم و بعد بوسیدم و

-         هر چی تو بگی. روشن نمی کنم.

-         اون کیه تو جاده؟

-         کی؟ آها. اون؟ مثل اینکه حالش خوب نیست.

-         کمکش کنیم.

-         من می گم بریم.

-         نه.

و به خاطر اون فرشته نگه داشتم.

-         مشکلی پیش اومده؟

-         سلام. خواهش می کنم من رو تا اصفهان برسونید. هیچکی نگه نمی داره.

به همسرم نگاه کردم و بعد بهش گفتم بیا بالا. در رو بست و خواستم راه بیفتم که سرم تیر کشید و همه جا تاریک شد.

*****

بی حال بودم و دستمو جلو بردم که رادیو رو روشن کنم. هنوز دستم به رادیو نرسیده بود که دستش رو گذاشت رو دستم.

-         چی شده؟

-         می خوای رادیو رو روشن کنی؟

-         آره. عیبی داره؟

-         می خواستم بیشتر با هم حرف بزنیم.

-         فقط یه لحظه. جان من نازنین.

-         باشه

رادیو رو روشن کردم.

"پس از وارد کردن یک ضربه بر سر همسرش و بیهوش کردن وی، او را به زور از ماشین خارج کرده و به پشت تپه ی کنار جاده برده و"

-         خاموشش کن.

-         باشه.

-         تو رو خدا خاموشش کن. بازم از این اخبار.

-         خاموشه.

-          اون کیه تو جاده؟

-         کی؟ آها. اون؟ مثل اینکه حالش خوب نیست.

-         کمکش کنیم.

-         من می گم بریم.

-         نه.

و به خاطر اون فرشته نگه داشتم.

-         مشکلی پیش اومده؟

-         سلام. خواهش می کنم من رو تا اصفهان برسونید. هیچکی نگه نمی داره.

به همسرم نگاه کردم و بعد بهش گفتم بیا بالا. در رو بست و راه افتادیم.

-         ممنون. خیلی وقته تو جاده م . کسی نگه نمی داشت. مردم بی رحم شدن.

و همسرم بهم گفت: "دوسِت دارم". خیلی خوشحال شدم. با خودم گفتم درسته آدمای بد هستن ولی آدمایی مثل همسر من هم هست.

****

دستمو جلو بردم که رادیو رو روشن کنم. هنوز دستم به رادیو نرسیده بود که دستش رو گذاشت رو دستم.

-         چی شده؟

-         می خوای رادیو رو روشن کنی؟

-         آره. عیبی داره؟

-         می خواستم بیشتر با هم حرف بزنیم.

-         هر چی تو بگی. روشن نمی کنم.

-         اون کیه تو جاده؟

-         کی؟ آها. اون؟ مثل اینکه حالش خوب نیست.

-         کمکش کنیم.

-         من می گم بریم.

 

فریدون حق دوست

28.4.90

ترم 8+2

اورژانس اطفال بیمارستان امین