(در صورت تمایل به خوندن این مطلب لطفا صبر کنید تا همه ی عکس ها لود بشن)
یک سطل دانشگاه بینی – قسمت اول
سن زیادی ازش گذشته و خیلی با تجربه س. از گوش دادن به حرف هاش لذت می برم و به خودم افتخار می کنم که تونستم دوستی مثل اون پیدا کنم.
- چرا می خوای با من دوست باشی؟
این سوال رو زیاد ازم پرسیده و من واقعا نمی دونم چرا می پرسه. البته... اصلا اجازه بدید اول دوستم رو بهتون معرفی کنم.
همون طور که از ظاهرش پیداست خیلی هم سنش زیاد نیست. فقط یه کم شکسته شده. ولی انصافا حسابی دانشگاه دیده س و هنوز دلی داره به وسعت دنیا.
از دور که بهش نگاه می کنم خیلی فرق داره با موقعی که می رم جلو. بد نیست بریم جلوتر و بهتر دوستمون رو ببینیم ، گاهی!!!!
ولی از این بیشتر دوست نداره کسی بهش نزدیک بشه. نمی دونم چرا.
اگرچه تو این چند ساله که از زندگیم گذشته جاهای مختلفی بودم و پوستر ها، بنر ها، تابلو ها و خیلی مطالب دیگه رو خوندم و سخنرانی های مختلف رو از بلندگوهای دانشکده ها و نمازخانه ها شنیدم، ولی باز هم به گرد پای تجربیات دوستم نمی رسه. خلاصه خیلی باحاله. خیلی باتجربه.
یه روز رفتم پیشش و بهش گفتم: " میخوام سفره ی دلم رو پیشت باز کنم".
ادامه دارد...
فریدون حق دوست
3/3/90
ترم 8+2
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر