یکی از دوستای خوبم از سنندج یه شعر واسم فرستاد به نام " شکایت از زندگی" و من هم با یه شعر به اسم "علاقه به زندگی " جوابشو دادم.
شکایت از زندگی
نوای زندگی هر لحظه می زند چنگم
خداداند که من دلگیر از این ساز بدآهنگم
همه شب بس که می لرزد دلم ز اندیشه ی فردا
سحر چون می پرد رنگ از رخ شب ، می پرد رنگم
مرا شادان نخواهی دید تا جان در بدن دارم
که الفت های دیرین است ، غم را با دل تنگم
فریب خوان رنگین فلک خوردم و زان غافل
که خواهد کشت این نامهربان آخربه نیرنگم
جهانی با صفاتر زین جهان آب و گل دارم
دل شب ها که هم آواز مرغان شب آهنگم
مجال عیش را تا می توانستم ندانستم
که دامان جوانی زود خواهد رفت از چنگم
سعی با این دل دیوانه با قهری که من دارم
نمی دانم چرا با بخت خود همواره در جنگم
عرفان صالحی
و پاسخ من به عرفان:
علاقه به زندگي.......
نواي زندگي، عرفان ، هميشه ميزند چنگم
خدا داند كه از عشاق اين ساز خوش آهنگم
همه شب مي تپد قلبم، نه از انديشه ي فردا
در آن فكرم كه آن روزم چه بود و ميپرد رنگم
مرا شادان تو مي بيني، همانگونه كه خود هستي
ولي هر كس غمي دارد و حتي اين دل تنگم
فريب خوان رنگين فلك خوردم ولي هرگز
نخواهد كشت آن نا مهربان آخر به نيرنگم
جهاني با صفاتر زين جهان آب و گل هم هست
ولي معشوقم از خاك است، پس مرغ خوش آهنگم
مجال عيش را تا مي توانستم ندانستم
كه دامان جواني زود خواهد رفت از چنگم
فريدون و دل ديوانه و دنياي بس زيبا
نمي دانم چرا با بخت خود همواره در جنگم
21/1/90
دم اتاق عمل بيمارستان الزهرا ( اصفهان )
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر